به نام خدا
عطیه بود . پیام داده بود : قد افلح المومنون..
دلم ریخت . دلم هری ریخت و باور نکردم .
پیام بعدی اش که رسید : انا لله و انا الیه راجعون . ماتم برد . زینب رفته بود ؟
به روی خودم نیاوردم . موقع نماز بود . رفتم تجدید وضو کردم . یکم حرف های معمولی زدم . از شوهرم پرسیدم نهار ساعت چند بخوریم و انگار نه انگار...فقط توی فکر بودم . یک جور محسوسی توی فکر بودم .
نماز ظهرم که تمام شد همین طور که با چادر نماز نشسته بودم و حرف های همیشگی میزدم یکهو بغضم ترکید . هق هقم شروع شد... زینب رفته بود!
از صبح تا حالا یک کسی در ناخودآگاه ذهنم انگار دارد آلبوم های قدیمی را ورق می زند و هرجا به تصویری از زینب می رسد ذوق می کند . مکث می کند . بعد یک قطره اشک از گوشه ی چشمم می چکد پایین .
امروز فهمیدم برای هر مصیبتی اگر همان اول درست و حسابی گریه کنی بهتر است . اینجوری زجرکش می شوی !
تمام طول روز خیلی عادی رفتار می کنی . انگار نه انگار یکی از هم مدرسه ای هایت فوت کرده ، کسی که با هم اردو رفته اید ، حرم قرار گذاشته اید، خانه اش رفته ای - هنوز یادت هست یک جلد کتاب آقای دولابی و نکته های علامه طباطبایی را که برایش کادو برده بودی-،زندگی کردن یادت داده ، خوب بودن را نشانت داده ، کسی که هر از گاهی احوالش را از دوستان قدم می پرسیدی...می خندی ، حرف می زنی ، غذا می خوری...بعد هر چند ساعت یکبار بغض گلویت را می گیرد و سعی می کنی باور کنی زینب رفته !
خوب بود . خیلی خوب . از خوبترین هایی که در عمرم دیده بودم گرچه کم شناختمش . وقتی چند روز پیش اولین پیامک ها رسید که تصادف کرده و توی کماست مطمئن بودم : زینب الان برای خودش با ائمه خوش است !
فکر میکردم این کارها مال سریال هاست . واقی نیست . زینب کاریش نمی شود . بچه ها بزرگش کرده اند . فکر نمی کردم زینب برود .
هنوز هم باور نمیکنم . همین طور که دارم تایپ میکنم هی چشم هایم پر از اشک می شود و صفحه کلید را تار می بینم . هی حروف را اشتباه می زنم . بغض چندم است از صبح تا حالا ؟
چند دقیقه پیش دیدم نصیبه پیام داده یه خبر بد دارم . زینب فوت کرده نمی خواستم ناراحتت کنم . توی دلم گفتم وای نصیبه نمی دونی از صبح چی کشیدم من !