تبليغاتX
لنز بی رنگ

لنز بی رنگ

حیاط خلوت روزهای من...

پی پی جوراب بلند !

 

به نام خدا

آخرش هم نتوانستم خودم را کنترل کنم و با وجود کمبود وقت باز سر و کله ام وسط غرفه های کودک و نوجوان پیدا شد .  از خانم مهربانی که که سعی در فروش مجموعه ی رامونا به یکی از مشتری هایش داشت پرسیدم : تو مایه های مجموعه ی رامونا دیگه چی دارین ؟

گفت : ماجراهای نیکولا کوچولو هم خیلی عالیه .

گفتم : خوندم .

یکی دو مجموعه ی دیگه رو معرفی کرد که خوشم نیومد .

کمی فکر کرد و گفت : چند سالشه ؟

با خنده گفتم : برای خودم می خوام !

خودش رو از تک و پا نینداخت و کتابهای پی پی جوراب بلند رو آورد .

گفت : اینها هم خیلی عالیه .

گفتم : خوندم !

                                                                                    

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:29 ] [ ] [ ]

نرگس

 

به نام خدا

هرچند وقت یکبار می روم کتابخانه ی خیلی خیلی کوچک نزدیک خانه مان ( که کتابهای خیلی خیلی خوبی دارد!) ، جلوی قفسه ی روانشناسی و خانواده می ایستم و بعد از کلی بالا و پایین کردن و ورق زدن های سرپایی چهارپنج تا کتاب میگیرم دستم و می نشینم سر جای همیشگی . روبروی همان دختری که باز اسمش را یادم رفته . که کنکور دارد و می خواهد حقوق بهشتی بخواند . همیشه سلام و علیکی کوتاه داریم و وسط فیش برداری های من و شبرنگ کشیدن های او اگر نگاهمان درهم گره بخورد باز شروع می کند از کنکور و درس ها و درصد ها و ... حتی استرسش به من هم منتقل می شود !

عادت کرده ام هربار بیایم بنشینم روبه روی او . غیر همان چند جمله هم کاری به کار هم نداریم . من کتاب ها را یکی یکی باز می کنم و از فهرست بخش هایی را می اورم و فیش برداری می کنم . بعد کتاب بعدی . بعد بعدی : چگونه به همسر خود عشق بورزیم ، رازهایی درباره ی مردان ، تفاهم ، زن کامل ،مردان مریخی زنان ونوسی ، رابطه ی مسالمت امیز با خانواده همسر...    هربار هم دچار این احساس اعصاب خرد کن می شوم که الان همه فکر میکنند از ان زن های بیکارم که هزارتا مشکل توی زندگی شان دارند و عصرها می ایند کتاب خانه دنبال دوای دعواهایشان لابد !

آخرش هم نتوانستم خودم را کنترل کنم . یکی به همین دختر روبرویی (اسمش را یادم آمد ! نرگس بود) گفتم و یکی هم به کتابدار کتابخانه که هربار سر یکی دو تا کتاب بیشتر بردن با او چانه می زنم . گفتم نکند با خودش فکر کند چه اوضاعی دارد زندگیش که هفت هشت تا می خواند سه چهار تا هم می خواهد ببرد !!

گفتم که دارم یک کتاب می نویسم .

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:19 ] [ ] [ ]

همین جوری...

 

به نام خدا

بعضی وقت ها حالت خوب نیست . احساس میکنی یک چیزی سر جاش نیست . از صبح درگیری و تا شب نه می فهمی اون چیز چیه و نه جاش کجاست...

از صبح درگیری و تا شب هم حالت خوب نمیشه .

یه چیزی یه جایی نیست و این بی خبری عجیبیه !!

بعضی روزها بدون اینکه بفهمی چرا حالت گرفته ست . کلا ...همین جوری...

 

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای
آهسته می ترواد از این غم ، ترانه ای

باران -شبیه کودکی ام- پشت شیشه هاست
دارم هوای گریه
..
خدایا بهانه ای !

[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 19:59 ] [ ] [ ]

این روزها

 

به نام خدا

  درس های دانشگاه وقت چندانی نمی گیرند (شاید هم من نمی گذارم!)، جامعه را هم  که بر روال همیشه گذاشته ام شب های امتحان ، سفارش مطلب هم  به ندرت می گیرم . کتاب هم در حرکت لاک پشتی خودش فعلا در حال فیش برداری است (تا مسئول پروژه کنکور ارشدش را بدهد و پدرمان را در بیاورد!)

این روزها به اندازه ی تمام سالهای گذشته اوقات فراغت دارم . تمام سالهای شلوغ گذشته که هیچ روزش فرصت سرخاراندن نداشتم و همیشه کلی کار عقب مانده در فایل های ذهنم روی هم انبار شده بودند . حالا می توانم بدون استرس و عجله ساعت ها وبگردی کنم ، غذا درست کنم ، سخنرانی گوش کنم ، فکر کنم...

الان بدون هیچ عذاب وجدانی دو ساعت تمام اینترنت را برای پیدا کردن دستور کیک یا دسری که خوشم بیاید زیر و رو میکنم ، با خیال راحت یک روز برای ی مهمانی کوچک چهار پنج نفره وقت می گذارم ، بدون اینکه مدام عذاب وجدان ساعت هایی را داشته باشم که این کارهای معمولی دارد از دستم می رباید ... از صبح تا شب چند جور خواراکی جورواجور برای یلدا درست میکنم که می دانم دونفره نصفش را هم نمی توانیم تمام کنیم...

و یک چیز خوب ، یک چیز دلچسب که پشت همه ی این کارهاست این آرامشی است که دارم . هیچ چیز دیر نشده ، هیچ کس منتظر نیست ، هیچ مطلبی را نباید تحویل بدهم...هیچ...

به قول جناب همسر : ابری نیست...بادی نیست...می نشینم لب حوض..

این حس دیر شدن که سالها مثل خوره افتاده بود به جانم حالا مدتیست پیدایش نمی شود و من با تمام وجود از تک تک ثانیه های نبودنش استفاده می کنم . و تمام سعیم را میکنم که عذاب وجدان نداشته باشم ، که مدام به خودم نگویم باید یک کاری بکنم..که کاری نباشد...

همه ی سعیم را می کنم چون می دانم خیلی زود ، خیلی خیلی زود دوباره روزهای شلوغی که نمی دانم چند سال طول بکشد شروع خواهد شد و من در تمام آن روزها حسرت این روزهایم را خواهم خورد...

پس بگذار فعلا خستگی تمام سالهای گذشته را از تنم در بیاورم و زمزمه کنم : ابری نیست...بادی نیست...

 

[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 18:3 ] [ ] [ ]

قانون

 

به نام خدا

" هرچی راحت تر انتخاب کنی ،انتخاب های بهتری می کنی ! "

 

این جمله را مدام در ذهنم فرو میکنم و فرو نمی شود !

چکش ندارید ؟

[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 0:6 ] [ ] [ ]

معجزه!

 

به نام خدا

معجزه یعنی اینکه وقتی بعد از دو ماه و نیم برای اولین با توی خونه ی خودت مریض میشی ، همون موقع بعد از دو ماه و نیم برای اولین بار مامانت اومده باشه خونه ت !

یعنی دو روز تو فقط افتاده باشی ولی جوش هیچی رو نزنی ، خونه ت مرتب باشه ، ظرفا شسته ، غذا آماده ، هرچند ساعت یکبار یکی برات آبلیمو عسل درست کنه ، به زور بفرستت آب نمک قرقره کنی ، برات شلغم درست کنه ، سوپ بذاره ، نخود آب بذاره ...و نصف شب که از شدت التهاب برای بار دهم بیدار میشی ببینی اونم بیدار شده و تو تاریکی داره برات آبمیوه میگیره...

از من بپرسی میگم معجزه یعنی همه ی مامانا !

[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 16:45 ] [ ] [ ]

تو حالا یک مرگ بزرگتر شده ای !

 

به نام خدا

امشب آخرین سوره ی حشر را هم خواندم . ختم سوره ی حشر برداشته بودند بچه ها برای سلامتی زینب . نشد . دوتای آخری را که گفته بودم  حالا برای شادی روحش خواندم . روی آخرین صفحه ی سوره ی حشر قرآنم یک لکه اشک بزرگ ایجاد شده . از  این به بعد همیشه سوره حشر برای من برابر با زینب است...باز هم برایش خواهم خواند .

راستی الان چه حالی دارد؟

" تو حالا یک مرگ بزرگتر شده ای . این بزرگی را با عزت به دوش بگیر ، نگذار پشتت را بشکند . همیشه به یاد داشته باش تو از خیلی آدم ها بیشتر زجر کشیده ای ولی هستند آدم های دیگری که از تو هم دردهای بیشتری داشته اند . برای چیزهایی که داری سپاسگذار باش..."۱

 


۱: همشهری داستان آذر - ص۸۳
[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 20:1 ] [ ] [ ]

زینب

 

به نام خدا

عطیه بود . پیام داده بود : قد افلح المومنون..

دلم ریخت . دلم هری ریخت و باور نکردم .

پیام بعدی اش که رسید : انا لله و انا الیه راجعون . ماتم برد . زینب رفته بود ؟

به روی خودم نیاوردم . موقع نماز بود . رفتم تجدید وضو کردم . یکم حرف های معمولی زدم . از شوهرم پرسیدم نهار ساعت چند بخوریم و انگار نه انگار...فقط توی فکر بودم . یک جور محسوسی توی فکر بودم .

نماز ظهرم که تمام شد همین طور که با چادر نماز نشسته بودم و حرف های همیشگی میزدم یکهو بغضم ترکید . هق هقم شروع شد... زینب رفته بود!

از صبح تا حالا یک کسی در ناخودآگاه ذهنم انگار دارد آلبوم های قدیمی را ورق می زند و هرجا به تصویری از زینب می رسد ذوق می کند . مکث می کند . بعد یک قطره اشک از گوشه ی چشمم می چکد پایین .

امروز فهمیدم برای هر مصیبتی اگر همان اول درست و حسابی گریه کنی بهتر است . اینجوری زجرکش می شوی !

تمام طول روز خیلی عادی رفتار می کنی . انگار نه انگار یکی از هم مدرسه ای هایت فوت کرده ، کسی که با هم اردو رفته اید ، حرم قرار گذاشته اید، خانه اش رفته ای - هنوز یادت هست یک جلد کتاب آقای دولابی و نکته های علامه طباطبایی را که برایش کادو برده بودی-،زندگی کردن یادت داده ، خوب بودن را نشانت داده ، کسی که هر از گاهی احوالش را از دوستان قدم می پرسیدی...می خندی ، حرف می زنی ، غذا می خوری...بعد هر چند ساعت یکبار بغض گلویت را می گیرد و سعی می کنی باور کنی زینب رفته !

خوب بود . خیلی خوب . از خوبترین هایی که در عمرم دیده بودم گرچه کم شناختمش . وقتی چند روز پیش اولین پیامک ها رسید که تصادف کرده و توی کماست مطمئن بودم : زینب الان برای خودش با ائمه خوش است !

فکر میکردم این کارها مال سریال هاست . واقی نیست . زینب کاریش نمی شود . بچه ها بزرگش کرده اند . فکر نمی کردم  زینب برود .

هنوز هم باور نمیکنم . همین طور که دارم تایپ میکنم هی چشم هایم پر از اشک می شود و صفحه کلید را تار می بینم . هی حروف را اشتباه می زنم . بغض چندم است از صبح تا حالا ؟

چند دقیقه پیش دیدم نصیبه پیام داده یه خبر بد دارم . زینب فوت کرده نمی خواستم ناراحتت کنم . توی دلم گفتم وای نصیبه نمی دونی از صبح چی کشیدم من !

 

[ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 23:45 ] [ ] [ ]

مطلب سفارشی !

 

به نام خدا

این بار مخاطب بچه های راهنمایی اند . باید یک حدیث را بگیرم و بکشم تا بشود هفتصد هشتصد کلمه . همان اندازه که سفارش گرفته ام .

هی حدیث ها را بالا و پایین می کنم . ذهنم با هیچ کدام جرقه نمی زند . سعی می کنم ، فشار می آورم ، فقط موقعیت های داستانی به ذهنم می آید . اما اینها داستانی نمی خواهند . یک بار هم که حدیث را وسط موقعیت داستانی جای داده بودم یک چیزی گفتند که دیگر عمرا داستانی بنویسم برایشان ! از خدا هم بخواهند ! بعله !

الکی الکی شروع می کنم . بلد نیستم . نه می توانم شرح بدهم نه منبر رفتن بلدم . حدیث درباره ی بنده های خوب خداست . کلش سه خط می شود . خدایا آخر چطور این را یکی دو صفحه کش بدهم !!!؟؟؟

انگشتانم با طمانینه می خورند روی صفحه کلید . دل می زنم به دریا . شروع می کنم به وصف همه ی خوبی های زندگی بنده های خدا . خوبی هایی در خور فهم بچه های چهارده ساله . وسطش گریزهایی می زنم به بیچارگی خودمان . کم کم دارد راه می افتد . دستم تند تر حرکت می کند . کلیدها یکی بعد از دیگر پایین می روند و جملات آبی روی صفحه ی مانیتور پیدا می شود . عاشق این لحظه های نوشتنم ! وقتی راه  می افتد . روان می شود! مثل مادری که بعد از کلی زحمت و افتادن و چهار دست و پابچه اش یاد می گیرد راه بیفتد . ذهنم راه افتاده و من کیف می کنم .

دیگر مرز مجاز را هم رد کرده ام . حدود هزار کلمه نوشته ام !

بد نشده . برای مخاطبش خوب است . وسط نوشتن هی سعی می کنم خودم هم تاثیر بگیرم . که واعظ بی عمل نباشم . مکافاتی داریم ما !

یک زمانی حرف هایی داشتم برای نوشتن . می نوشتم . ولی به زحمت قشنگ می نوشتمشان . حالا حرف ندارم ولی قشنگ نوشتن را بلدم .

حالا دنبال حرف می گردم . دنبال فکر !

 


+ شاید از این به بعد بیشتر نوشتم اینجا ...
[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 0:48 ] [ ] [ ]

 

به نام خدا

اتفاق عجیبی است !

روزهایی که مریض می شوم حتی تصور روزی که حالم خوب خوب باشد برایم مشکل است !

امروز مریض بودم و مدام خدا خدا می کردم که فردا شود...

[ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 0:10 ] [ ] [ ]